غزلی از دهه ی هفتاد
وقتی که نيامد گل گندم ، سرساعت
بر سنگ زدم سر ، چو سر ِخُم ، سرساعت
ای "خيل ِ" تماشاگر ِ بر دارْ زدن ها
برخويش زدم نيش ، چو کژدم ، سرساعت
"خيلی " همه بر فرش خيابان: گل مجنون
گويی همه در باور ِهم ، گم ، سرساعت
دردا ! همه بودند بجز " غائله سر کن "
در همهمه ی جنگ وتفاهم ـ سرساعت ـ
ديدم ـ به سر عشق قسم ـ دستِ خدا را
در پستوی زلف گل گندم ، سرساعت
گفتم بنويسيد : اگر عشق خطا بود
بهر چه خدا آمده مردم ! سرساعت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 21:30 توسط پیام سیستانی
|