غزلی از دهه ی هفتاد                              
          
 

  سر ساعت    

          

وقتی که نيامد گل گندم ، سرساعت
بر سنگ زدم سر ، چو سر ِخُم ، سرساعت

ای "خيل ِ" تماشاگر ِ بر دارْ زدن ها
برخويش زدم نيش ، چو کژدم ، سرساعت

"خيلی " همه بر فرش خيابان: گل مجنون
گويی همه در باور ِهم ، گم ، سرساعت

دردا ! همه بودند بجز " غائله سر کن "
در همهمه ی جنگ وتفاهم ـ سرساعت ـ

ديدم ـ به سر عشق قسم ـ دستِ خدا را
در پستوی زلف گل گندم ، سرساعت

گفتم بنويسيد : اگر عشق خطا بود
بهر چه خدا آمده مردم 
! سرساعت

 


اسماعيل...


تصميم دارم با خدا فاميل باشم
زير قدم های تو اسماعيل باشم

با آنکه بايد تيشه بر فرقم بکوبم
بگذار فرهادی برای ايل باشم

گفتم که از امروز بايد تا هميشه
شأن نزول ِ حضرت ِجبريل باشم

ای عشق با وِردی که خواندی می توانم
پايان ِکارِ صور ِاسرافيل باشم

ديگر نمی خواهم به گوش ناودان ها
حتی وصيتنامه ی قنديل باشم

اما اگر امر تو باشد می توانم
سنگ ِ غريبِ گورِ عزرائيل باشم

يا در شبی بر شانه ی آدم ترين گل
تابوت ِباران خورده ی هابيل باشم

ای حضرت ِاسطوره ، آيا می توانی
کاری کنی تا سهمی از انجيل باشم ؟

                  * * *
" قتام ِويرانگر " به نام عشق، بگذار
پيغمبری در سال ِعام الفيل باشم.




آهوی من


ديريست دوری از علفچر آهوی من
جان ِ علف ، جامی بياور آهوی من

هر لحظه نامت را نسيمی می نوازد
ای قاصد ِ از نامه بهتر، آهوی من

بازآ کتاب ِ خاطراتت را گوزنی
در گوش ِمن می خواند از برآهوی من

ای آهوی زيباتر از آهوی باران
پا بر دلم بگذار و بگذر آهوی من

مثل ِ دو رود ِ جاری ِ شب ، چشمهايت
جاريست در دشت ِ کبوتر ، آهوی من

يادت نمی آيد تووُ همبازی ِ گل
دربازی ِ گنجشک و دل پَر، آهوی من ؟

کندم ، ولی تصويرمان بر کُنده گم شد
مثل ِ تنی مفقود و بی سر ،آهوی من

حرفی ندارم يا وصیّت نامه ای ، جز
اندوه چشمی مانده بر در آهوی من

***
ياد ِ مرا ـ جان ِ علف ـ بو کن شبانه
هر لحظه در عطر  علفچر ، آهوی من

 

دوستان عزیز

با شما تنها با شعر سخن می گویم.

درود

به زودی خواهم آمد.