به مَصوک عزيز....
غزل : قصر
من قصد ِ سويی ندارم ، دل سوء پيشينه دارد
لعنت به اين جرم ِ کوچک ، با من چرا کينه دارد
اين خودخور ِ ناشکيبا يکدم تفاهم ندارد
او کينه از صبح ِ شنبه تا عصر ِ آدينه دارد
پشت ِ سرم گفته با غم ـ با دشمن ِ خونی ام ـ دل
"من سوء قصدی ندارم ، او سوء پيشينه دارد "
حس می کنم اعتمادی ديگر به من دل ندارد
بو برده ام سوء چشمی شايد به آيينه دارد
بايد به " رستم " بگويم بی" شيله پيله " نباشد
تف بر دل ِ پيله ی من ! چشمی به تهمينه دارد
دل تازگی ها برای اثبات ِ جرمی نکرده
بر اعترافات ِ جعلی تأکيد ِ ديرينه دارد
نق می زنم تا نگويد ديگر به" ابن السلامی"
"مجنون " گناهی ندارد ، آقای " پودينه " دارد "
"قصری" ته ِ سينه دارم ، "قصری " که بامی ندارد
بايد بپرسم " اوين " هم آيا ته ِ سينه دارد ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۶ ساعت 11:9 توسط پیام سیستانی
|