به مَصوک عزيز....

غزل : قصر




من قصد ِ سويی ندارم ، دل سوء پيشينه دارد
لعنت به اين جرم ِ کوچک ، با من چرا کينه دارد

اين خودخور ِ ناشکيبا  يکدم تفاهم ندارد
او کينه از صبح ِ شنبه تا عصر ِ آدينه دارد

پشت ِ سرم گفته با غم ـ با دشمن ِ خونی ام ـ دل
 "من سوء قصدی ندارم ، او سوء پيشينه دارد "

حس می کنم اعتمادی ديگر به من دل ندارد
بو برده ام سوء چشمی شايد به آيينه دارد

بايد به " رستم " بگويم بی" شيله پيله " نباشد
تف بر دل ِ پيله ی  من ! چشمی به تهمينه دارد

دل تازگی ها برای اثبات ِ جرمی نکرده
بر اعترافات ِ جعلی تأکيد ِ ديرينه دارد

 نق  می زنم تا نگويد ديگر به" ابن السلامی"
"مجنون " گناهی ندارد ، آقای " پودينه " دارد "

"قصری" ته ِ سينه دارم ، "قصری " که بامی ندارد
بايد بپرسم " اوين " هم  آيا  ته ِ سينه دارد ؟