به رازچشم های رازدارگلْ آهو
که رازش را من می دانم و او
بی بی سی گفت ...
"بی بی سی" گفت:ديشب رفته چشمت تا سحربالا
سر ِ جاسوس ِ گيسوی تو قدری از کمر بالا
گزارش داده رفته ( مخبری : چشم خبرچينت )
شبی از چين و ماچين ِ لبانت ، يکنفر بالا
گريبان ِ تو " لو" داده ست مخفيگاه ِ چشمم را
که ياغی می خزد ازسينه ی کوه و کمر بالا
نپرسيدی چرا از دکمه ی باز ِ دهنْ لَقّت
که عمری برده او را سينه خيزاز قله ، سر بالا؟
لب ِ پيراهنت ننويس " ممنوع الورودی" را
که قطعاً می رود ـ ناخوانده ـ شاکی از خطر بالا
مکش ديوار ِ چين دور ِ گريبان ِ زبانْ بازت
که عمری رفته اين تبعيدی از ديوار و در بالا
بگو چشم ِ گروگانگير ِ خود را ، ديشب آهسته
چرا می رفته با نارنجک از دل ، بی خبر بالا
* * *
گزارش های جعلی می برد يکبار ِ ديگر هم
هزاران تيشه را آهسته از تاريخ ِ سر بالا